تبليغاتX
شیعه علی علیه السلام

شیعه علی علیه السلام
ولایه علی بن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی

آرزويم نه به دل باغ بهشت و حور است

نه مرا جنت و فردوس برين منظور است

يا غريب الغربا پاره قلب زهرا

خواهشم خواهش سلماني نيشابور است


اين دوبيتي با توجه يه داستان مردي است كه شغل سلماني داشت و يك روز كه موهاي امام

رضا عليه السلام را كوتاه ميكرد به مدد امام رضا عليه السلام قيچي او تبديل به طلا شد و اين مرد از امام

رضا عليه السلام درخواست كرد تا قيچي او را به حالت اول بازگرداند اما لحظه مرگ به بالين مرد

حاضر شود تا از شفاعت آقا بهره ببرد و امام رضا عليه السلام هم در لحظه مرگ اين پير مرد، بر

بالينش حاضر شد و اين پير مرد در حالي كه سر بر پاي امام رضا عليه السلام گذاشته بود جان داد.

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:0 ] [ ADIOS ] [ ]

سخنرانی مفتی اهل سنت سوریه(بدر الدین حسون)در رسوا کردن علماء خودشون و و افشای

حقانیت ولایت حضرت امیرالمومنین علی علیه الصلاة و السلام


لینک دانلود (با حجم 4.670 کیلوبایت)

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:8 ] [ ADIOS ] [ ]
قسمتی از زندگینامه حاج اسماعیل دولابی(رحمة الله علیه)
زاده:۱۲۸۲ - درگذشت:۹ بهمن ۱۳۸۱
محمد اسماعیل دولابی در روستای دولاب از توابع تهران زاده شد. در جوانی به شغل کشاورزی اشتغال داشت و در عین حال به صورت آزاد به دانش‌آموزی در جلسات علمای دینی معاصر مانند آیت‌الله سید محمد شریف شیرازی، آیت‌الله شاه‌آبادی، آیت‌الله تقی بافقی، شیخ غلامعلی قمی و شیخ محمدجواد انصاری پرداخت.
اسماعیل دولابی در محافل پیرامون خود نماینده درک متفاوت و فراگیری از دین با تکیه بر مفاهیم محبت و زیبایی بود و این بیان جدید باعث جذب جوانان و قشر تحصیل‌کرده در جلسات هفتگی وعظ او بود.
در ايام جوانی به همراه پدرم به نجف اشرف مشرف شده بودم. به شدت تشنه علوم و معارف دینی بودم. با تمام وجود خواستار اين بودم که در نجف بمانم و در حوزه تحصيل کنم ولی پدرم که مسن بود و جز من پسر ديگری که بتواند در کارها به او کمک کند نداشت و با ماندنم در نجف موافق نبود. در حرم اميرالمومنِن (ع) به حضرت التماس کردم که ترتيبی دهند که در نجف بمانم و درس بخوانم و آنقدر سينه ام را به ضريح فشار مي دادم و ميماليدم که تمام سينه ام زخم شده بود. حالم بگونه ای بود که احتمال نميدادم به ايران برگردم. به خود می گفتم که يا در نجف می مانم و مشغول تحصيل می شوم و يا اگر مجبور به بازگشت شوم همينجا جان می دهم و می ميرم. با علماء نجف هم که مشکلم را درميان گذاشتم تا مجوزی برای ماندن در نجف از آنها بگيرم به من گفتند که وظيفه تو اين است که رضای پدرت را تأمين کنی و برای کمک به او به ايران بازگردی. در نتيجه متوسل شدنم به علماء کاری از پيش نبرد. تا اينکه با همان حال همراه پدرم به کربلا مشرف شديم. در حرم حضرت اباعبدالله(ع) در بالا سره ضريح همه چيز حل شد و آن التهاب فرو نشست و به طور کامل آرام شدم طوری که هنگام رفتن به ايران حتی جلو تر از پدرم و بدون هرگونه ناراحتی به راه افتادم و به ایران باز گشتم. در ايران اولين کسانی که برای ديدن من به عنوان زائر عتبات به منزل ما آمدند دو نفر آقا سيد بودند. آنها را به اتاق راهنمايی کردم و خودم برای آوردن وسايل پذيرايی رفتم. وقتی داشتم به اتاق برميگشتم جلوی در اتاق پرده ها کنار رفت و حالت مکاشفه ای به من دست داد و درحاليکه سفره در دستم بود حدود بيست دقيقه ای در جای خود ثابت ماندم. ديدم بالای سر ضريح امام حسين(ع) هستم و به من حالی کردند که آنچه را که می خواستی از حالا به بعد بگير. آن دو آقای سيد هم با يکدیگر صحبت می کردند و می گفتند او در حال خلسه است. از همان جا شروع شد. آن اتاق تا سی سال عزاخانه اباعبدالله(ع) بود و اشخاصی که به آنجا می آمدند بی آنکه لازم باشد کسی ذکر مصيبت بکند همه می گریستن.در اثر عنايات حضرت اباعبدالله(ع) کار به گونه ای بود که خيلی از بزرگان مثل مرحوم حاج ملا آقا جان، مرحوم ايت الله شيخ محمد بافقی، مرحوم ايت الله شاه آبادی بدون اينکه من به آنجا بروم و التماس و درخواست کنم، با علاقه خودشان به آنجا می آمدند.

برای دانلود تعدادی از سخنرانی های ایشان کلیک کنید



<< طوبی درختی است در خانه زهرا (س) که هر شاخه اش در بهشت در خانه یک مومن است و او هر چه

اشتها دارد از آن شاخه بهره می‌برد. آیا آن محبتی که به خوبان داری طوبی نیست؟


اگر خدا را دوست دارید مال این شجره‌ است. هر چه میل دارید از آن می‌گیرید. هروقت یادش می‌کنی از هر

غمی راحت می‌شوی >>

مزار ایشان در جوار حرم مطهر حضرت معصومه(س) میباشد



لطفا برای شادی روح ایشان صلواتی ختم نمایید

اللّهم صلّ علي محمّد و آل محمّد وعجّل فرجهم


موضوعات مرتبط: شناخت عرفا
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 9:56 ] [ ADIOS ] [ ]
امالی از ابراهيم بن شعيب نقل ميکند که گفت: از صادق آل محمّد (ص) شنيدم ميفرمود
وقتی حضرت حسين بن علی (ع) متولد شد خدای حکيم بجبرئيل دستور داد: با هزار ملک بزمين
هبوط کند و از طرف خدا و خویشتن به حضرت رسول اعظم اسلام تهنيت و تبریک بگوید.
هنگاميکه جبرئيل متوجه زمين شد به جزیرهای از جزیرههای دریا عبور کرد، در آن جزیره ملکی بود که
وی را فطرس ميگفتند و از ملائکه حاملين عرش بشمار ميرفت، خدای حکيم او را بدنبال امری
فرستاده بود، وی در انجام آن سستی کرده بود خدای توانا پرهای او را شکسته و وی را در آن
جزیره انداخته بود. مدت هفتصدسال بود که او خدا را در آن جزیره میپرسيدند تا اینکه
امام حسين (ع) متولد شد، آن ملک به جبرئيل گفت: کجا ميروی؟ گفت: خدای رحمان و رحيم
یک نعمتی به حضرت محمّد (ص) عطا کرده، من مأمور شدم که از طرف خدا و خودم به آن
بزرگوار تهنيت بگویم. گفت: ای جبرئيل ! مرا نيز به همراه خود ببر، شاید حضرت محمّد (ص)
درباره من دعا کند ! جبرئيل او را با خود آورد.
هنگاميکه جبرئيل به حضور پيغمبر معظم اسلام (ص) مشرف شد و از طرف خدا و خویشتن به پيامبر
اعظم تبریک گفت و داستان فطرس را شرح داد رسول اکرم فرمود: به فطرس بگو: جسد خود را به
این مولود مسعود بمال و به سوی مکان خویشتن باز گرد. فطرس پس از اینکه بدن خود را با حضرت
حسين (ع) تماس داد و پرواز نمود گفت:
یا رسول الله ! امت تو بزودی حسين تو را ميکشند، حسين (ع) این حق را بگردن من دارد که هر کس
آن بزرگوار را زیارت نماید من زیارت وی را به عرض آن حضرت برسانم و هر کسی که به آن حضرت
سلام کند من سلامش را به آن بزرگوار برسانم و هر کسيکه درود بر آن حضرت بفرستد من درود بر
آن حضرت بفرستد من درود او را به امام حسين ميرسانم این بگفت و پرواز نموده بالا رفت.

سند:در صفحات فارسی بخش یازدهم:ولادت و نام و نقش انگشتر حسنین(ع)  حدیث هجده بحارالانوار


موضوعات مرتبط: داستانهای خواندنی
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 11:12 ] [ ADIOS ] [ ]

قسم به پنج جلد حریم خدا

مدینه و مکه و مشهد, نجف و کربلا

قسم به اشهدان لا اله الا الله

قسم به رحمت للعالمین رسول الله

به کوری چشمان آن که نتواند دید

بگو که اشهد ان علی ولی الله

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 9:16 ] [ ADIOS ] [ ]

لعنت به آنکه پایه گذار سقیفه شد

لعنت به آنکه به ناحق خلیفه شد

لعنت به آنکه بر تن اسلام خرقه کرد

این قوم متحد شده را فرقه فرقه کرد

ما یار دشمنان پیمبر(ص) نمیشویم

با قنفذ و مغیره برادر نمیشویم

تکفیر دشمنان علی(ع) رکن و کیش ماست

هرکس محب فاطمه(س) شد قوم و خویش ماست

ما را نبی, قبیله سلمان خطاب کرد

روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد

از ما بترس, طایفه ای پاکزاده ایم

مانند کوه پشت علی(ع) ایستاده ایم


موضوعات مرتبط: جالب توجه
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 10:52 ] [ ADIOS ] [ ]

 اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِك



قبر پیروز نهاوندی یا ابولولو را در تصویر بالا مشاهده میکنید

قاتل عمر ابن خطاب لعنت الله علیه در مملکت ما شیعیان نیز غریب است

و جنابان و آیت الله ها تشخیص داده اند که این قبر باید برای حفظ وحدت بسته شود

قضاوت با شما


موضوعات مرتبط: جالب توجه
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 14:2 ] [ ADIOS ] [ ]

امروزه خیلی وهابیان می گویند که خانه حضرت زهرا سلام الله علیها درب نداشت وآن زمان خانه ها درب نداشته  ولی قافل از آیه شریفه 189سوره بقره هستن .


ما دراین پست قصد اسناد سوزاندن درب خانه فاطمه زهرا سلام الله علیها توسط عمر بن خطاب را بیان کنیم وثابت کنیم از کتب مهم خود جماعت عمری


تاریخ الطبری ج 3 ص 198 تالیف : محمد بن جریر الطبری


   


ترجمه قسمت مشخص شده :


زیاد بن کلیب از مغیره نقل میکند که : عمر بن الخطاب به سوی منزل علی رفت . در منزل او  طلحه و زبیر و عده از مهاجرین بودند . عمر گفت : به خدا قسم  همه شما را اتش میزنم یا اینکه برای بیعت بیایید بیرون.


مروج الذهب ج 3 ص 77 تالیف : المسعودی


      


ترجمه قسمت  مشخص شده :

عروه بن زبیر در توجیه  کار برادرش  نقل میکند : برادرم  هنگام محاصره نبی هاشم  و جمع کردن هیزم برای

آتش زدن انها  به این علت با عمر و هم دستانش هماهنگ شد که قصد داشت بنی هاشم را  وادار به بیعت کند چون انها از بیعت سر باز میزدند !!!!


انساب الاشراف  ج  1 ص 586  تالیف : احمد بن یحی معروف به بلاذری


              

ترجمه قسمت  مشخص شده :


ابو بکر  علی را برای بیعت فراخواند ولی او سر پیچی کرد . در این هنگام  عمر به سوی خانه علی رفت در حالی که در دستان او  مشعلی از اتش  بود . فاطمه  او را بر درب خانه اش مشاهده کرد  . فاطمه گفت : ای پسر خطاب  ایا میخواهی درب خانه ی من را اتش بزنی و ما را بسوزانی ؟ عمر گفت : بله . این کار باعث محکم شدن دین پدرت میشود !


الامامه السیاسه ج 1 ص 12  تالیف : ابن قتیبه  الدینوری چاپ مصر

        

ترجمه قسمت  مشخص شده :


عمر به سوی خانه علی رفت  و فریاد کشید تا  یرون بیایند . ولی انها بیرون نیامدند . پس دستور داد تا هیزم بیاورند . عمر گفت : قسم به ان کسی که جان عمر در  دست اوست یا بیرون بیایید یا خانه را با اهلش اتش میزنم . عده ای به عمر گفتند : ای ابا حفص در این خانه فاطمه است . عمر گفت : اگر چه فاطمه باشد ( خانه را به اتش میکشم )


السقیفه والخلافه  ص 14  تالیف : عبد الفتاح عبد المقصود 

              

ترجمه قسمت  مشخص شده :

عمر و عده ای  به سوی خانه علی و فاطمه و حسن و حسین رفتند  در حالی که همراه  انها هیزم و اتش بود .

به سبب امتناع از بیعت ، عمر آنجا را به اتش کشید . عده ای در حالی که از این کار منصرف شده بودند به عمر گفتند : ای ابا حفص در این خانه فاطمه است . عمر گفت :  اگر چه فاطمه باشد (خانه را به اتش میکشم .)


 

ثبات الوصیه  ص 123   تالیف : المسعودی  صاحب کتاب مروج الذهب

               

ترجمه قسمت  مشخص شده :


پس راه خانه علی را  در پیش گرفتند  و به او یروش بردند و درب خانه اش را اتش زدند و او را به زور بیرون کشیدند و چنان سیده النساء را میان  در و دیوار فشار دادند که محسن او سقط شد و علی را برای بیعت بردند و به علی گفتند بیعت کن او گفت  این کار را نمیکنم  انها گفتند اگر بعیت نکنی تو را میکشیم ....


برگرفته از سایت شناخت عمر خطاب از منابع اهل سنت


موضوعات مرتبط: جالب توجه
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 12:56 ] [ ADIOS ] [ ]
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا....
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود.

موضوعات مرتبط: داستانهای خواندنی
[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 9:32 ] [ ADIOS ] [ ]
ما چله نشین شب یلدای حسینیم

ماتم زدگان غم عظمای حسینیم

ما غرق عزای پسر فاطمه هستیم

ما تا به سحر مست نوای یا حسینیم

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 15:47 ] [ ADIOS ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آقا.... می دونم دلت از دست من خون. می دونم.... خودمو تنبیه کن ولی روی ماهت رو ازم برنگردون.
به امید آدم شدنم.......
لینک دوستان
امکانات وب
”noonva”